شکست حصار دلم
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 9:08
حصاری پشت درهای قلبم کشیده بودم...جسورتر از حصارها بود،مرا بوسید! آزاد کرد مرا از خود رها شدم در او.......قلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 0:3 مبحث | لینک ثابتآخرین نوشته ها تو بارون..... معشوق خیالی... بیا.... درد.... حدیث_دل تمام ماجرای من باش.... شکست حصار دلم.... درباره و...
تمام ماجرای من باش
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 9:08
دیگر به بخشی از تو قانع نیستمآری!!! با هرچه داری ،دوست میدارم مرا باشییک فصل از یک قصه؟نه این را نمیخواهم، میخواهم از این پس، تمام ماجرا باشی....قلم خورده توسط رهــــگـــذر در دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 1:7 مبحث | لینک ثابتآخرین نوشته ها تو بارون..... معشوق خیالی... بیا.... درد.... حدیث_دل تمام ماج...
حدیث_دل
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 9:08
میجویمت... در حریر خیالم در لفظ و قلمم در تمامی سڪوتهایی ڪه حجیم کرده بغضی سنگین در گلو در قطرات اشکی که صیقلی داد روحم را . جانم را . دلم را تا بتوانم بهتر حکاکی کنم ان را در دنج ترین جای قلبم میجویمت دریاب مرا ای بانی سکوت مطلقمقلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 0:39 مسئله...
درد
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 9:08
درد یعنی بزنی دست به انکار خودتعاشقش باشی و افسوس گرفتار خودتبه خدا درد کمی نیست که با پای خودتبدنت را بکشانی به سر دار خودتکاروان رد بشود ، قصه به آخر برسدبشوی گوشه ای از چاه تهیهار خودتدرد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنیبشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت درد یعنی که نماندن به صلاحش باشدبگذاری برود ! آه ......
بیا
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 9:08
بیا درمان بکن این شب نخوابی های دائم را قلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه دوم تیر ۱۴۰۳ ساعت 2:47 مبحث | لینک ثابت آخرین نوشته ها تو بارون..... معشوق خیالی... بیا.... درد.... حدیث_دل تمام ماجرای من باش.... شکست حصار دلم.... درباره وبلاگ ای خدا! کاش میشد پری برای پریدن پیدا کردفهرست اصلیصفحه اصلی
معشوق خیالی
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 9:08
چتر باران زده ات روی سرم هست هنوزمن و معشوق خیالی به خیابان زده ایم.... قلم خورده توسط رهــــگـــذر در چهارشنبه ششم تیر ۱۴۰۳ ساعت 0:18 مبحث | لینک ثابتآخرین نوشته ها تو بارون..... معشوق خیالی... بیا.... درد.... حدیث_دل تمام ماجرای من باش.... شکست حصار دلم.... درباره وبلاگ ای خدا! کاش میشد پری برای پ...
تو بارون
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 9:08
فکر کن من باشم و تو باش و بارون...حس قدم زدن تو کوچه و خیابون... تو بمون من میمیرم جای هر دوتامونعزیزمممممم...قلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۳ ساعت 15:24 مبحث | لینک ثابتآخرین نوشته ها تو بارون..... معشوق خیالی... بیا.... درد.... حدیث_دل تمام ماجرای من باش.... شکست حصار دلم......
تو بارون.....
◷
تاریخ انتشار: 1403/5/1 | ساعت: 9:27
تو بارون..... فکر کن من باشم و تو باش و بارون...حس قدم زدن تو کوچه و خیابون...تو بمون من میمیرم جای هر دوتامونعزیزمممممم... قلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۳ ساعت 15:24 موضوع | لینک ثابت Adblock test (Why?)
بیا....
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/7 | ساعت: 18:09
بیا درمان بکن این شب نخوابی های دائم را
معشوق خیالی...
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/7 | ساعت: 18:09
معشوق خیالی... چتر باران زده ات روی سرم هست هنوزمن و معشوق خیالی به خیابان زده ایم.... قلم خورده توسط رهــــگـــذر در چهارشنبه ششم تیر ۱۴۰۳ ساعت 0:18 موضوع | لینک ثابت Adblock test (Why?)
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/31 | ساعت: 18:38
میجویمت... در حریر خیالم در لفظ و قلمم در تمامی سڪوتهایی ڪه حجیم کرده بغضی سنگین در گلو در قطرات اشکی که صیقلی داد روحم را . جانم را . دلم را تا بتوانم بهتر حکاکیکنم ان را در دنج ترین جای قلبم میجویمت دریاب مرا ای بانی سکوت مطلقم قلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 0:39 موض...
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/30 | ساعت: 14:23
میجویمت... در حریر خیالم در لفظ و قلمم در تمامی سڪوتهایی ڪه حجیم کرده بغضی سنگین در گلو در قطرات اشکی که صیقلی داد روحم را . جانم را . دلم را تا بتوانم بهتر حکاکیکنم ان را در دنج ترین جای قلبم میجویمت دریاب مرا ای بانی سکوت مطلقم قلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 0:39 موض...
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/27 | ساعت: 12:51
میجویمت... در حریر خیالم در لفظ و قلمم در تمامی سڪوتهایی ڪه حجیم کرده بغضی سنگین در گلو در قطرات اشکی که صیقلی داد روحم را . جانم را . دلم را تا بتوانم بهتر حکاکیکنم ان را در دنج ترین جای قلبم میجویمت دریاب مرا ای بانی سکوت مطلقم قلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 0:39 موض...
درد....
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/27 | ساعت: 12:51
درد.... درد یعنی بزنی دست به انکار خودتعاشقش باشی و افسوس گرفتار خودتبه خدا درد کمی نیست که با پای خودتبدنت را بکشانی به سر دار خودتکاروان رد بشود ، قصه به آخر برسدبشوی گوشه ای از چاه خریدار خودتدرد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنیبشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت درد یعنی که نماندن به صلاحش باشدبگذاری برود ...
شکست حصار دلم....
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/14 | ساعت: 14:35
شکست حصار دلم.... حصاری پشت درهای قلبم کشیده بودم...جسورتر از حصارها بود،مرا بوسید!آزاد کرد مرا از خود رها شدم در او....... قلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 0:3 موضوع | لینک ثابت Adblock test (Why?)
تمام ماجرای من باش....
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/14 | ساعت: 14:35
تمام ماجرای من باش.... دیگر به بخشی از تو قانع نیستمآری!!!با هرچه داری ،دوست میدارم مرا باشییک فصل از یک قصه؟نه این را نمیخواهم، میخواهم از این پس، تمام ماجرا باشی.... قلم خورده توسط رهــــگـــذر در دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت Adblock test (Why?)
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/14 | ساعت: 14:35
میجویمت... در حریر خیالم در لفظ و قلمم در تمامی سڪوتهایی ڪه حجیم کرده بغضی سنگین در گلو در قطرات اشکی که صیقلی داد روحم را . جانم را . دلم را تا بتوانم بهتر حکاکیکنم ان را در دنج ترین جای قلبم میجویمت دریاب مرا ای بانی سکوت مطلقم قلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 0:39 موض...
دل نشکن....
◷
تاریخ انتشار: 1402/7/26 | ساعت: 16:06
دل نشکن.... یکی از قشنگترین شعرهایی که خوندمواسه سعید صاحب علم بود که راجب کارما خیلی قشنگ توضیح میده...دل شکستی و کسی نیست بگوید این غم؛ بومرنگ است! شبی سوی تو برمی گردد.... قلم خورده توسط رهــــگـــذر در جمعه چهاردهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 16:15 موضوع | لینک ثابت Adblock test (Why?)
بمان....
◷
تاریخ انتشار: 1402/7/26 | ساعت: 16:06
بمان.... گیسوانم موج موج و شانه هایت سنگ سنگموج را آغوش ِ سنگ آرام می سازد .. بمان ! قلم خورده توسط رهــــگـــذر در شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 0:38 موضوع | لینک ثابت Adblock test (Why?)
◷
تاریخ انتشار: 1401/10/13 | ساعت: 12:09
خیلی دلم برای وبلاگم تنگ شده بود خوشحالم بعد این همه مدت بازم امدم بهش سر زدمقاصدک هاى پریشان را که با خود، باد برد با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد بردای که میپرسی چرا نامی ز ما باقی نماند سیل وقتی خانهای را برد، از بنیاد بردعشق میبازم که غیر از باختن در عشق نیست در نبردی اینچنین هرکس به خاک افتاد...